خانه / مقالات / ثقلین / معنای مولی در حدیث من کنت مولاه فعلی مولاه

معنای مولی در حدیث من کنت مولاه فعلی مولاه

مرحوم آیت الله علامه طهرانی در کتاب شریف امام شناسی جلد هفتم برجریانات روز غدیر خم اشاراتی داشته . لذا با توجه یه ضرورت بحث قسمتهایی را برای روشن شدن مطلب به شرح ذیل بیان میشود
.علامه امینى براى کلمه مولى مجموعا بیست و هفت معنى بدین ترتیب ذکر کرده است:
رب (پروردگار) 2- عم (عمو) 3- ابن عم (پسر عمو) 4- ابن (پسر) 5- ابن اخت (پسر خواهر) 6- معتق (آزادکننده غلام) 7- معتق (غلام آزاد شده) 8- عبد (بنده) 9- مالک[325] (مالک) 10- تابع (پیرو) 11- منعم علیه (کسى که به او نعمت داده شده است) 12- شریک (شریک) 13- حلیف (هم سوگند) 14- صاحب (مصاحب و همراه و همنشین) 15- جار (همسایه) 16- نزیل (فرود آمده و سکنى گرفته بر کسى و یا بر قبیله‏اى) 17- صهر (داماد) 18- قریب (نزدیک) 19- منعم (نعمت‏دهنده) 20- عقید (هم‏عهد و هم‏پیمان) 21- ولى (صاحب اختیار) 22- اولى بالشى‏ء (سزاوارتر به چیزى) 23- سید غیر مالک و غیر معتق (آقائى که نه مالک انسان باشد و نه آزادکننده او) 24- محب (دوستدار) 25- ناصر (یارى‏کننده) 26- متصرف فى الامر (تصرف کننده در امرى) 27- متولى فى الامر (صاحب اختیار در امر)
معناى اول را که رب باشد نمى‏توان مراد از مولى در حدیث رسول الله گرفت، زیرا لازمه آن کفر است.و معناى دوم و سوم تا سیزدهم را نیز نمى‏توان گرفت، زیرا لازمه آن کذب و دروغ است، چون معلوم است که صحیح نیست‏ بگوئیم: هرکس که رسول خدا عموى اوست، یا مثلا معتق اوست، یا مالک اوست، یا شریک اوست، و یا هم‏پیمان و هم‏عهد با اوست، على بن ابیطالب هم عموى او، و یا معتق او، و یا مالک او، و شریک او، و هم‏عهد با اوست، و معناى چهاردهم تا هیجدهم یعنى صاحب و همسایه و وارد بر قبیله و داماد و قریب‏را نمى‏توان مراد از حدیث گرفت، چون لازمه‏اش سخافت و کوتاهى معرفى و بى‏ارزش بودن این خطبه مهم است. معنى ندارد که رسول خدا در این مجتمع عظیم، در بین مسیر، و گرماى هوا، امر به توقف کند و دستور بدهد که آنان که پیشاپیش رفته‏اند مراجعت کنند، و آنان که از عقب مى‏رسند بمانند و حرکت نکنند، و همه را در یک محلى که منزلگاه نیست نگهدارد بر اساس وحى خداوندى که شبیه به تهدید صورت گرفت،مثل اینکه بگوید: هر کس که من همنشین او هستم و یا همسایه او و یا وارد بر قبیله و عشیره او و یا داماد او و یا نزدیک و قریب به او، على بن ابیطالب همانند من همنشین او و یا همسایه او، و یا وارد بر قبیله او، و داماد و نزدیک اوست. ما این کار را درباره صاحبان عقل‏هاى ضعیف، احتمال نمى‏دهیم، تا چه رسد درباره صاحب عقل اول و انسان کامل: پیامبر رحمت و خطیب بلاغت.و علیهذا تهمت زشتى است که ما درباره پیامبر اسلام بعضى از این معانى را از کلمه مولى نسبت دهیم.
و بنابر فرض آنکه یکى از این معانى مراد باشد چه فضیلتى براى امیر المؤمنین علیه السلام خواهد بود که در آن محفل عظیم به او تهنیت گویند، و صدا به بخ بخ بلند کنند، و سعد بن ابى وقاص در حدیث وارد شده از او، این فضیلت را بر تمام شترهاى سرخ مو، و یا از تمام دنیا و آنچه در آنست، ترجیح دهد، اگر بنا به فرض عمر نوح را هم به او بدهند، و در این مدت طولانى از این شترهاى سرخ مو، و یا ازدنیا و ما فیها بهره‏مند گردد؟!
و منعم و عقید، یعنى نعمت‏دهنده و هم‏پیمان، اینها را هم نمى‏توان مراد از مولى در حدیث گرفت.زیرا معلوم است که ملازمه‏اى نیست‏بین اینکه هر کس که رسول الله منعم او باشد على بن ابیطالب نیز منعم او باشد.و ملازمه‏اى نیست‏بین اینکه هر کس که رسول خدا با او هم‏عهد و پیمان باشد على علیه السلام هم با او چنین باشد، مگر آنکه بگوئیم: مراد آنست که هر که رسول خدا در دین و هدایت و تهذیب و ارشاد و عزت در دنیا و نجات در آخرت منعم اوست، على علیه السلام نیز به مثابه پیامبر منعم اوست، چون قائم مقام او، و حافظ شریعت او، و مبلغ دین او، و اعلان کننده نهج و سنت اوست، فلهذا خداوند دین خود را به او کامل کرده، و نعمت‏خود را تمام نموده است.و در اینصورت با معناى امامت و ولایتى که ما درصدد اثبات آن هستیم انفکاک ندارد و مساوق با همان جهتى است که از معناى اولویت و ولایت‏به معناى ریاست و صاحب اختیارى استفاده مى‏شود
و در عقید بگوئیم: مراد از پیمان، عهدهائى بوده است که بین رسول خدا و بعضى از قبائل براى صلح و آرامش، و یا براى نصرت آنحضرت منعقد شده است، و امیر المؤمنین علیه السلام در این پیمان‏ها بعد از رسول خدا به منزله پیغمبر خدا هستند که براى تنظیم سلطنت اسلامیه، و حکومت الهیه، و رفع هرج و مرج، قیام و اقدام نمایند.و در اینصورت نیز با معناى ولایت‏به معناى امامت و ریاست عامه الهیه منافات ندارد، و مطلوب در هر حال حاصل است.
و محب و ناصر نیز در هر صورت و بر هر تقدیر نمى‏تواند مراد از حدیث‏ شریف باشد، زیرا که منظور از من کنت محبه او ناصره فعلى ناصره او محبه اگر اخبار از وجوب محبت و نصرت مؤمنان بر على بن ابیطالب، و یا انشاء این معنى است، و معنایش این مى‏شود که: هر کس من دوستدار او هستم، و یارى‏کننده او هستم، على دوستدار و یار اوست، و یا بر على واجب است که دوستدار و یار او باشد، در اینصورت لزومى نداشت که این اخبار از محبت و نصرت على و یا انشاء وجوب آنها را در حضور جمعیت‏بگوید، و به مستمعان ابلاغ کند، بلکه لازم بود رسول خدا به خود امیر المؤمنین علیه السلام اخبار دهد، و یا انشاء وجوب کند.
مگر اینکه مراد از خطبه و استماع توده‏هاى مردم، جلب عواطف و تشدیدمحبت آنها به على علیه السلام گردد که چون بدانند امیر المؤمنین در رتبه و درجه پیغمبر اکرم، دوستدار و یار آنهاست، بنابراین بر آنها لازم است از او متابعت کنند، امر او را گردن نهند و هیچگاه در مقام خلاف و رد گفتار او برنیایند.
و چون رسول خدا صلى الله علیه و آله گفتار خود را با جمله من کنت مولاه آغاز کردند معلوم مى‏شود که بنابراین تقدیر، از محبت و نصرت اراده نفرموده است مگر همان – گونه محبت و نصرتى را که خود نسبت‏به افراد مؤمنین داشته است.فلهذا على علیه السلام هم‏چنین محبتى به مردم دارد، و چنین نصرتى از آنها مى‏نماید.
و در اینصورت این نوع از محبت و نصرت همانند محبت و نصرت رسول خدا اختصاص به زعیم دین و دنیا و مالک امور، و دافع از کیان و ناموس آنها و نگهدار بیضه اسلام خواهد داشت، و این معنى همان معناى اولویت‏به آنها از نفوسشان است که اگر نباشد، گرگان درنده، و وحوش درهم شکننده، و ایادى اعادى کفر و نفاق، جامعه اسلام را درهم مى‏شکنند، و دست‏هاى عناد از هر سو دراز مى‏شود، غارت‏هاى بنیاد برکننده اموال مسلمین را مباح، و نفوسشان را در معرض هلاک، و ناموس و حرم خدا را هتک مى‏نمایند.و دیگر غرض از دعوت و بسط نظام دین از بین مى‏رود.و البته کسى که در محبت و نصرت تا این سر حد باید بوده باشد او خلیفه خداوند بر روى زمین و خلیفه رسول خدا خواهد بود.و اینست معناى ولایت کبراى الهیه.
و اگر مراد از حدیث، اخبار از وجوب محبت و نصرت على بن ابیطالب است‏بر جماعت مؤمنان و یا انشاء این معنى است، و معنایش این مى‏شود که: هر کس که من دوستدار و یار او هستم او دوستدار و یار على بن ابیطالب است، و یا بر او واجب است که دوستدار و یار على باشد، در اینصورت این معنى امر تازه‏ اى نبود که محتاج به خطبه و تشکیل اجتماع مردم بدین نحو بوده باشد، زیرا معلوم است که چون امیر المؤمنین از مؤمنان است، طبق آیات قرآن کریم، مردم او را دوست دارند، و یا باید دوست داشته باشند.
از این گذشته اگر مراد از حدیث انشاء و یا اخبار از محبت مسلمانان و یا نصرت آنها نسبت‏به امیر المؤمنین علیه السلام بود، باید بفرماید: من کان مولاى فهو مولى على یعنى هر کس محب و یا ناصر من است‏ باید او محب و ناصر على باشد، در صورتى که معناى مولى محب و ناصر است نه محبوب و منصور.و بنابراین نمى‏توان معنائى براى این حدیث قائل شد.و شاید به ملاحظه همین هت‏سبط ابن جوزى در «تذکره‏» خود  گفته است که: در این حدیث نمى‏توانیم لفظ مولى را بر معناى ناصر حمل کنیم.
و نیز از این گذشته وجوب محبت و نصرت مسلمین، اختصاص به امیر المؤمنین ندارد، بلکه بر مسلمین لازم است که همه مؤمنین را دوست داشته باشند و آنها را یارى کنند.بنابراین وجه اختصاص امیر المؤمنین علیه السلام بدین جهت چیست؟ و اگر از محبت و نصرت، یکدرجه و مرتبه مخصوص از آن اراده شود که از محبت‏هاى معمولى که رعایا و امت نسبت‏بهم دارند بیشتر است، مانند وجوب پیروى و اطاعت، و امتثال اوامر و تسلیم در برابر فرامین، در اینصورت مرجع این محبت و نصرت، همان حجیت و امامت است، بخصوص که نبى اکرم همانند آنرا در حدیث‏براى خود بیان کرده و فرمودند: من کنت مولاه فعلى مولاه، و تفکیک بین این دو مزیت، در کلام واحدى که داراى سیاق واحدى است معنى ندارد.
بارى از این معانى بیست و هفتگانه که براى مولى بیان شد تا بحال در بیست و دو معناى آن بحث کردیم، و معلوم شد که هیچیک از آنها نمى‏توانند مراد و منظور از لفظ مولى در حدیث ولایت‏باشند، باقى ماند پنج معناى دیگر:
– 1ولى 2- اولى بالشى‏ء (سزاوارتر به چیزى) 3- سید (آقائى که مالک بنده و یا آزادکننده بنده نباشد، و بدین لحاظ به او مولى نگویند، بلکه به جهت نفس سیادت و آقائى به او مولى گویند) 4- متصرف فى الامر (متصرف در چیزى) 5- متولى فى الامر (متولى و صاحب اختیار در چیزى).
اما معناى سید نیز باید همان معناى اولى از نقطه‏ نظر سیادت دینیه عامه بر امت اسلام باشد، زیرا که معنى ندارد رسول اکرم صلى الله علیه و آله با آنکه سیادت خودش الهى بود به پسر عم خود سیادتى بدهد که در آن ظلم و ستم باشد
و همچنین معناى متصرف در امر باید تصرف الهى معنوى باشد که همان مساوق با سیادت الهیه و ولایت‏سبحانیه است.تصرف در امر را بسیارى معناى ولایت‏شمرده‏اند، همچنانکه فخر رازى در تفسیر خود از قفال در تفسیر آیه مبارکه:
و اعتصموا بالله هو مولاکم آورده است که قفال گفته است: هو مولاکم یعنى سیدکم و المتصرف فیکم یعنى خداوند آقاى شما و متصرف در امور شماست.و نیز سعید چلبى مفتى روم، و شهاب الدین احمد خفاجى هر دو آنها در تعلیقه خود بر تفسیر «بیضاوى‏» آورده‏اند، و در «صواعق‏» از معانى حقیقیه مولى شمرده است، و کمال الدین جهرمى نیز در «ترجمه صواعق‏» آورده است، و محمد بن عبد الرسول برزنجى در «نواقض‏»، و شیخ عبد الحق در «لمعات‏» خود ذکر کرده‏اند.
و بنابراین مراد از این مولى متصرفى است که خداوند سبحانه او را برانگیخته است که متبوع واقع گردد و عالم بشریت را به مدارج و معارج انسانیت و رستگارى رهبرى کند، پس او اولى و سزاوارتر است از غیر خود در تصرف در جامعه انسانى.و او باید یا پیغمبر مبعوثى باشد، یا امام واجب الاطاعه که از ناحیه آن پیامبر منصوص باشد به امر حضرت خداوندى.
و همچنین معناى متولى امر و صاحب اختیار در امور باید اینطور باشد تا بتواند از طرف خدا به حق اختیارات مردم را در دست گیرد و آنها را به کمال، هدایت کند.
ابو العباس مبرد متولى امر را از معانى مولى شمرده است، آنجا که خداوند فرماید:
بان الله مولى الذین آمنوا یعنى: خداوند متولى امور مردمى است که ایمان آورده‏اند.آنگاه گفته است که ولى و مولى یک معنى دارند.و ابو الحسن واحدى در تفسیر «وسیط‏» خود، و قرطبى در تفسیر خود در آیه شریفه:
بل الله مولاکم آورده‏اند که مراد از مولى متولى امور است.و ابن اثیر در «نهایه‏»، و زبیدى در «تاج العروس‏» و ابن منظور در «لسان العرب‏» همین معنى را براى مولى ذکر کرده‏اند، و گفته‏اند: از این قبیل است معناى حدیث وارد از رسول خدا صلى الله علیه و آله که: ایما امراه نکحت‏بغیر اذن مولاها فنکاحها باطل «هر زنى که بدون اذن متولى در امور خود نکاح کند، آن نکاح باطل است‏».و در روایتى‏آمده است: بغیر اذن ولیها یعنى متولى امر خود.

یک دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *